پارت نوزده :

***
نور صبح مثل تیغ افتاده بود بر فلزهای براق.
با صدای خفیف خش‌خش رادیوی قدیمی بیدار شد؛ رادیویی که انگار خودش از لایۀ متروک تاریخ پخش می‌شد. صدای مردی از دهۀ شصت که از «آزمایش‌های بی‌نام» می‌گفت. رادیو در گوشۀ میز آزمایش زیر انبوه گزارش‌های شب گذشته هنوز گرم بود.
با انگشت‌های خسته‌اش از روی میزِ شیشه‌ای رد کشید؛ نورِ مانیتور روی پوستش افتاده بود و در میان سلسلۀ فایل‌ها

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    ممنون از رمان خوبت حنانه جون عالی پیش میری خدا قوت عزیزم قلمت ماندگار 🙏🏻🌹❤

    ۱۰ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    2

    چقد هیجان انگیز..یعنی حافظ میتونه به پدرشم ربط داشته باشه

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطی

    1

    قلبم عجیب تند میزند،معادله سراسر خطرناک و من نه میتوانم پا پس بکشم و جرات جلو رفتن ندارم.در آینده چه چیزی نمایان خواهد شد

    ۱۱ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    خیلی پیچیده ست،میشه خودتون یکم به زبان ساده ترتوضیح بدی لطفا

    ۱۱ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    پارت‌های آینده این موضوع توضیح داده میشه

    ۱۱ ماه پیش
  • محیا

    1

    چقدر همه چیز بهم پیچید

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️